![]() |
![]() |
|
|
چقدر عکس، آشغال، کلمه، حرف
چقدر چَرت و پَرتِ دُرُست دشنامهای دلنشين دو رويیِ بی ريا روزنامههای صبح روزنامههای عصر چه عناوينِ آبرومندی چه خبرهای خالصی چه آرامشی دارد اين قيلوله قيلولهی خُمار در سايهسارِ چتری از عقرب، عقربِ کور. همه چيز عالی، دُرُست، بینظير و مزخرف است، اين وسط فالگيرهایِ ناکسِ خوشْخيال هم فقط اميد میفروشند بخت، باران، سفر، سکه و صحبتهای کهن سالِ البته ...! البته به زودی اتفاقی رُخ خواهد داد مورچهها غمگيناند فوارهی حوضِ بزرگِ بالای شهر، فرشتهها، عملهها، روسپیها، و ظهرِ دوشنبه، هفتم خرداد ...! لطفا سايه سارِ همين چند سطرِ ساده را سانسور نکنيد. يکی از نويسندگانِ مايل به عهدِ اتابکان خواب ديده است خداوند او را از قزوين به ری خواهد رساند و در کتاب مقدس آمده بود نان ارزان است هنوز کلمه ارزان است هنوز کتاب ارزان است هنوز و زندگی و دشنام، دو رويی، و اجازه بدهيد عرض خواهم کرد همهی آن حقيقتِ لوس بیمزه همين است ايرانيان هرگز در زندگی دروغ نمیگويند. پس پای صندوقهای رای زانو خواهيم زد به نام پدر، پسر و روحالقدس ...! آمين! مورچههای غمگينِ من! آمين! (پس فالگيرِ بزرگ از مسندِ آفتاب به زير آمد و خطاب به خرمگسِ خسته گفت: دريغا که در اين درازنایِ بیدليل آدمی تولدِ خويش را تنها در وحشتِ گريه آغاز میکند!) و روزنامهها نوشتند در زندگی هرگز حق با هيچ کسی نبوده است و اگر آدمی میتوانست تنها به قدرِ شبتابی، شريکِ روشنايی شود ديگر نيازی به عناوين آبرومند و اخبارِ خالصِ روزگارِ خويش نداشت. خوش باشيد مورچگانِ غمگينِ من! جهان را تنها برای فحاشانِ بیشرف آفريدهاند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/24ساعت 13:30 توسط پویا |
|
|
من مرده ام و این را فقط من می دانم و تو تو که چای را تنها در استکان خودت می ریزی خسته تر از آنم که بنشینم به خیابان می روم با دوستانم دست می دهم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است - گیرم کلید را در قفل در چرخاندی دلت باز نخواهد شد! می دانم من مرده ام و این را فقط من می دانم و تو که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی نمی خوانی و این سکوت مرا دیوانه کرده است آن قدر که گاهی دلم می خواهد مورچه ای شوم تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم و باد نت ها را به خانه ام بیاورد یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد بگذارد روی پیراهن سفید تو که می دانم باز هم مرا پرت می کنی لابه لای همین سطرها لابه لای همین روزها این روزها در خواب هایم تصویری است که مرا می ترساند تصویری از ریسمانی آویخته از سقف مردی آویخته از ریسمان پشت به من و این را فقط من می دانم و من که می ترسم برش گردانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/03/04ساعت 19:27 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|