تبليغاتX
ازین شب های ناباور -

حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم...

بدین نکته معترف نبودن خامی و پوچی بسیار می خواهد . من حق می دهم به هر کس که هرچه می خواهد بگوید و می خواهم فارغ باشم از هرچه نفرین و آفرین است . و بی شک همه مان حیوانات غالبا پلیدی هستیم که در مطاوی نوبت و زندگی خود می لولیم و هیچ کس از دیگری بهشتی تر نیست .

حرفهایی هم هست که ظاهرا آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند . یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این حرف را رنگ محیلانه ای می زنند : عشق به همه کس !

عشق به همه کس داشتن که بسیاری به ریا برایش گریبان می چاکند به نظر من معمولا یک دروغ شاخدار است . یعنی عشق به هیچ کس نداشتن . سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمقها باور کنند .

به اعماق که بنگریم محبت یک انسان آنقدر زیاد نیست که برای یک انسان یا یک نیمه خردک موجود دیگر هم حتی بدرستی و تمامت کافی باشد . همه ی این قصه هایی که ناتمام مانده اند نقصشان از اینجا آب می خورد . تا چه رسد به اینکه یک نفر همه را دوست داشته باشد . راستی که چه قلب دریا وار و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی ! مگر اینکه قصد فریبی و سیاستی در کار باشد . و الا عشق به همه کس داشتن یعنی به هیچ کس عشق نداشتن و سرانجام هیچ کس را هم نداشتن . یعنی کشک . اما این امری حقیقی و بشری و نجیبانه است که انسان می تواند انسان را دوست داشته باشد و شاید انسانی و توانستنی مطلق . و به هر حال تفاهم و الفت ارواح امری جدا ارجمند و متعالی تواند بود و شعر و هنر از جمله زیباترین و تواناترین موجبات معرفت و یگانه شدن و از جمله وسایل این پیوند همدلی و الفت است و شاید در این مرحله و مقام است که شعر غایت عالی و نهایت متعالی خود را کمابیش پیدا می کند . یعنی هم وسیله می شود  هم هدف مثل جمیلی در خدمت جمال . بگذریم ...

و اما من در این حال و هوا که مراست - نه امیدی را بر خود به دروغ تحمیل کرده ام و نه یأسی را که از رنجش فارغ بوده ام . اما این هم شکوه ای است :

به مصلوبی که چهار میخ شده - فرمان آن کس که می گوید : دل خوش دار - بخند -  دست افشانی و پایکوبی کن - از فرمان آن کس که به چهار میخ می کشد - یعنی زندگی - کمتر ظالمانه نیست . خواه این فرمان از سوی شمال باشد خواه از جانب جنوب و می پرسم : اصلا گناه کسی که در این میانه برای خود زندگی می کند و سمت سمتی ندارد چیست ؟ و به هر حال : نبود بر سر آتش میسرم ...

اینجا می خواهم از جراحتی دیگر هم گفت و گو کنم . گفت و گو برای آینه ام - برای آبها و سنگ ها و دیوار و زمین و برای هر کس و هر چیز . دنیا چنین می نماید که گویا دیگر از هیچ کس هیچ گونه توقعی نباید داشت . دنیا چنین می نماید که کور خوانده بودیم - آن طرف ها نیز خبری نبود . آنچه دریا راست غرق است و نهنگ و آنچه خشکی را - زهر و بوته و لاله . من دیگر نمی خواهم این اشتباه را تکرار کنم - دیگر هیچ گونه توقعی از هیچ کس و هیچ سو ندارم . می خواهم چنین باشد که از هیچ چیز در شگفت نشوم . ... پس دیگر از من چه توقعی می توان داشت ؟

بره های پروردگار و شبان ها و شبانک هاشان از من طلبی ندارند . خلق خدا را بر من منتی نیست . نان خودم را خورده ام و نفس خودم را کشیده ام . اگر گله یا شکوایی هست از راهزنان و فریب پیشگان باید داشت که همیشه با این دست - دست شما را می فشرند تا آن دستشان آزاد باشد تا در تاریکی دست دیگری را هم نهفته بفشرد و نیز از آن ها که زیر این جامه که پوشیده اند برهنگیشان نیست - باز هم و باز هم و باز هم ( چون پیاز ) جامه ی دیگری است . من دیگر چشمم به تاریکی عادت کرده است و دست های آزاد را که دام و حلقه ی  بندگی است می بینم . این است رنج و یأس نامه ی امید - مرد ملامتی لولی وشی که همیشه یکتا پیرهن بود و هر دو دستش زنجیر محبت روستاییانه اش ...

و اما حرف آخرم همان است که اول گفتم یعنی در نوشته ای از باغچه بان پیر - جبار- خواندم و پسندیدم که : (( حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم )) . 

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید - نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون - ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است - پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی - در بگشای !

منم من - میهمان هر شبت - لولی وش مغموم .

منم من - سنگ تیپاخورده ی رنجور .

منم - دشنام پست آفرینش - نغمه ی ناجور

نه از رومم - نه از زنگم - همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در- بگشای - دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج  می لرزد .

تگرگی نیست - مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی - صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد - سحر شد - بامداد آمد؟

فریبت می دهد - بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این - یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان - مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود - پنهان است .

حریفا ! رو چراغ  باده را بفروز - شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر-درها بسته-سرها در گریبان-دست ها پنهان-

نفس ها ابر -دل ها خسته و غمگین -

درختان اسکلت های بلور آجین .

زمین دلمرده - سقف آسمان کوتاه -

غبار آلوده مهر و ماه -

زمستان است . 

تهران-دی ماه ۱۳۳۴-مهدی اخوان ثالث

                                                                                  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/27ساعت 21:27  توسط پویا |