![]() |
![]() |
|
|
اسکندر گرفت یا تو تقدیم کردی؟ پایان سیاه زندگی یک انسان . اما این سرنوشت محتوم جهان سوم را پایانی مقدر نیست . ملتی تاوان تملق و چاپلوسی های بی دلیل را چنین سنگین می پردازد و این داستان همچنان ادامه دارد ، دیری نمی پاید که یک آدم معمولی با هوشی متوسط را خواهند یافت و با دستان خود مجسمه- های طلایی اش را در میادین شهر مستقر می کنند . هیچ انسان معمولی هر قدر هم که با هوش باشد توان هضم این القاب پر طمطراق را که از هر سو تقدیمش می کنند نخواهد داشت و دیر یا زود چهره در هم می کشد و خود را تافته جدا بافته ای می بیند که دیگران را باید پیش پای آن ها قربانی کرد تا دفع بلا شود . و این حکایت ملتی است که قهرمان سازی را دوست دارد . قهرمان های پوشالی که در معمولی بودنشان شریف و دوست داشتنی اند قهرمان هایی می سازند که نه شریف اند نه دوست داشتنی همان گونه که از صدام قهرمان بی بدیلی ساختند و در برابرش به سجده افتادند . جهان سوم پیش از آنکه در پی تمدن صنعتی باشد و ذوب آهن و پتروشیمی وارد کند نیازمند فرهنگ است ، فرهنگی که زمینه ساز رشد شعور جمعی است و آن گاه می تواند طعم شیرین آزادی را درک کند . همان گونه که جهان پیشرفته بدان دست یافت . آزادی اگر اینگونه بدست آید قدمش مبارک است والا بهتر است بردگی خود را دوست بداریم و بدان ببالیم . آزادی یعنی شرافت والای انسانی خود را ارج نهادن ؛ آزادی یعنی یکسان بودن ، نه در ثروت که در بر خورداری از حیثیت انسانی . آزادی یعنی فروتنی ، آزادی یعنی سر افراز بودن ، آزادی یعنی رسم دست بوسی را دور انداختن ، انسان آزاد هرگز تملق نمی گوید. انسان آزاد شب و روزش را سیاه نمی کند تا جمله ای را برای ارباب نا چیز خود قافیه ببندد. این گناه بیش از آنکه متوجه دیکتاتور باشد تقصیر ملتی است که او را بزرگ می کند ، آنقدر بزرگ که آدم از رشک به آنها می میرد . ای کاش به جای تحسین و تمجید این بزرگ مردان کوچک هر از گاه تابلویی را در مسیرشان قرارمی دادند تا یاد آور معمولی بودنشان باشد . نجات این جهان سومی ها آنگاه اتفاق می افتد که فرهنگ آزادی را باور داشته باشند و مهم تر آنکه معنای آن را دریابند. این ملت تاوان سنگین اشتباهات تاریخی خود را خواهد پرداخت. چه خیالی گمان برده اند مردمی از آن سوی کره زمین با صرف هزینه گزاف چند میلیارد دلاری به یاریشان شتافته اند تا به ایشان بگویند بیا من این شادی را برای تو آماده کرده ام . نه بدون تردید شادی و خوشبختی من آفریده شوق من است و دلی که بی شوق و دلبستگی بر روی زمین مانده است بهتر است مرده اش بدانیم... جهان سوم نیازمند صداقت است ، صداقت در گفتار ، صداقت در کردار ، صداقت در پندار. ما و چاپلوسی های بی پایان . کوتوله ها بلافاصله دست به کار می شوند و از یک انسان معمولی باهوش و شجاع ، هیولایی می -سازند هراسناک و سپس از برابرش به سوراخ می گریزند . جهان سوم به سلاح کشتار جمعی چه نیازی دارد ؟ آن چه که از کمبودش رنج می برد شوق است و شعور و درست در چنین جهانی است که مزدوران به ارباب می پیوندند و صف مهاجمین را شکل می دهند و غارت را آغاز می کنند و آن گاه که از ملت خود چیزی باقی نماند به همسایه یورش می برند . آن گونه که به ایران هجوم آوردند .نمی دانم این جمله را از چه کس به خاطر دارم که در درون همه ما یک هیتلر کوچک زندانی است و نیک می دانیم که این زندانی کوچک به محض رها شدن می شود صدام. هر مدیحه سرایی که قصیده ای در وصف تو می سازد بندی را از دستان زندانی درونت گشوده ، هر متملق و چاپلوسی که در برابرت خم می شود و دستت را می بوسد در رهایی این زندانی خطرناک سهمی انکار نشدنی دارد . مردمی که با دروغ و ریا در بطن خود دیکتاتور را پرورش دادند اینک در سقوطش به پایکوبی و شادی سرگرم اند تا یک چند بگذرد و حافظه مشکوکشان فراموش کند و آن گاه دست به کار تعریف از یال و دم بخت برگشته ی دیگری شوند تا قربانی شوند و قربانی کنند. حالا بگذار برقصند. هزینه این جشن را سال ها خواهند پرداخت از جیبشان که نمی دهند ، نفت هست این خون سیاه به چه کارشان می آید. بگذار یانکی ها از آن بنوشند و مست شوند. حالا صدام محاکمه شود یا نه!! ارمغانش برای ملتش چه بود؟! جنگ و تباهی. فاتح قادسیه که در پی کوه نور آمده بود ، شب و تاریکی را به شهر آورد ، آیا هنوز می تواند به خود ببالد!!؟ به قول شاملو : تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند. تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفتی جهان سوم ، جهان غریبی است. در چنین جهانی هیچ کس مسئول نیست ، هست اما به ابتکار خودش. در جوامع پیشرفته همه باور کرده اند که یکسانند. پذیرفته اند که رییس جمهور و پادشاه نیز انسانی است همانند دهقان و بازرگان. هیچ کس در یک تراموا جایش را به ایشان تقدیم نمی کند. اگر وزیر و وکیل با دوچرخه و اتوبوس به سمت دفتر کار می روند کسی با تعجب به آن ها نمی نگرد. حال آنکه در جهان سوم یک افسر از سوار شدن به اتوبوس شرمش می آید. حق هم دارد آنقدر که همه خیره خیره نگاهش می کنند و وای از روزی که آقای رییس جمهور را داخل تاکسی ببینند! خوش آمد گویی را با دروغ و چاپلوسی آلوده می کنیم و از یک انسان معمولی آدم بزرگ و شکوهمندی ترتیب می دهیم که ناچار است خطا نکند. خطا می کند اما با فرمانی آن را موجه و مقبول می سازد زیرا که او حق ندارد خطا کند. حال آنکه هیچ کس از خطا نکردن مطمئن نمی شود مگر آنکه هیچ کاری نکند. بله در چهار فصل جهان سوم بازار روزاست. به قول کیومرث منشی زاده : در چهار فصل این مغازه حراج است. حراج ، حراج. انواع دستمال - شطرنجی ومخطط و گل دار. سقوط مداوم کابینه ، کابینه های سقوط ، ورود پنگوئن های جدید ، پر قیچیان جلد سیاست. داونینگ استریت خانه شماره ده - اینجا درازنای دغل بازی است. چوب حراج ، چوب حراج می زنند مملکتی را به یک پنی ، این است زندگی!! حالا باور می کنید خیانت کار کیست؟! آسمان شاهد است که چه می کنیم ، حتی به معشوق هم رحم نمی کنیم ، هرچه لغت و توصیف است به خدمت می گیریم تا چشم سیاهی را به سرنوشت خود بکشانیم. من آن شادی راکه خود آماده کرده باشم دوست دارم. وعده های بزرگ نیک بختی در آزادی نهفته است. آزادی دشمن تملق است ، و ملتی که آزادی را به نفع دیکتاتور تفسیر کند ، افسوس. آیا سهم این قوم را انکار می کنید؟ قومی که به قول خانم صفار زاده تصرف عدوانی را رایج کردند. تصرف عدوانی سرنوشت ساکنان نجیب خانه ما بود. من و تو یک میلیون ، افغان هفت هشت هزار، من و تو را بردند ، کشتند و ما اینک بر روی تپه ای که مرده ایم عکسی به یادگار می گیریم. اسکندر گرفت یا تو تقدیم کردی...؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/09/11ساعت 16:39 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|